قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي
633
درة التاج ( فارسى )
اگر قائم باشد بذات خوذ متّصل باشد ، جه مطابق جسم متّصل است و هرج مطابق متصل بوذ متّصل باشد ، و هر متصلى اتصال او در مادّهايست پس خلأ بعدى باشد در ماده ، و هيج جيز از آنها كى بعديست در مادّه خلا نيست ، پس هيج [ چيز ] از خلأ خلأ نباشد ، هذا خلف . و اگر قيام او به غير او بوذ در ماده باشد نيز ، و خلف عايد شوذ . و آنگاه جگونه تصور كنند حصول جسم را در آن بر وجهى كى بعد او ، و بعد جسمى كى حاصل است درو ، متداخل باشند - بر وجهى كى كلّ هر يكى ازيشان ملاقى كلّ آن ديگر باشد ، پس نه اثنان بر واحد زايد باشد ، و نه كلّ بر جزو . و ممكن نبوذ كى مانع از تداخل جسمين بمعنى صيرورة يكى ازيشان در حيّز « 1 » ديگرى ( باشد ) الّا بعدى كى او را اختصاصى باشد بحيّز بذات خود بخلاف آنج او را بذات خوذ اختصاصى نباشد - نه بحيّز ، و نه به وضع ، جون مادّه ، و ساير آنج قائم باشد بجسم از اعراض با آنك ما بجسم نمىخواهيم الّا جوهرى كى ممكن باشد درو فرض ابعاد ثلثه متقاطع بر زواياء قائمه . پس جوهريت او كونه قائما بذاته است و اين واضح است او را ، و صورت او كونه شيئا كى از شأن او باشد قبول آن أبعاد ، و أبعاد مذكور عرضى است درو ، كى آن جسم تعليمى است . و جون نظر مىكنيم بخلأ اين همه را صادق مىيابيم بر آن ، پس آنج خلا فرض كرده بوذند جسم بوذه باشد ، اللّهمّ الّا آنك اكتفا نكنند در تعريف جسم بآنج ياذ كرديم ، و حينئذ خلاف لفظى گردذ . و خلائى كى خارج است از كلّ اجسام ، اگر وجود او جايز باشد عدم تناهى او ممكن نباشد به مثل آنج گذشت در امتناع عدم تناهى اجسام . و نه تناهى او نيز ، و الّا حصول عالم جسمانى در جزئى از [ و ] دون ما عداه از ساير اجزاء او با آنك او در نفس خود متشابه است - و هيج اختلافى
--> ( 1 ) - دو جيز - ط .